شمال
روز پنجشنبه 30 خرداد ساعت 8 صبح راه افتادیم به سمت سمنان تا با خانواده بابا رضا بریم شمال . اول راه رو خواب بودی و منم داشتم با خیال راحت بیرون رو نگاه میکردم و از هوای عالی لذت میبردم که همون اوایل اتوبان شروع کردی به وول خوردن و بعد از چند دقیقه بیدار شدی و تا نیم ساعت متعجب بودی و صدات در نیومد ولی بعد از اون وااااااااااااااای چی بگم آخه از دستت ووروجک بیچارمون کردی از بس گریه کردی و جیغ زدی . شیر دادم بهت باز گریه کردی .آب دادم باز گریه . هر چند دقیقه هم کنار میزدیم و وامیستادیم .آب جوش نبات دادم گفتیم شاید دلت درد گرفته بازم گریه . بهت صبونه دادم بازم گریه وای خدا داشتیم من و بابا دیوونه میشدیم بنده خدا بابا رضا ک...
نویسنده :
مامان نازنین
2:22






