پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

شمال

  روز پنجشنبه 30 خرداد ساعت 8 صبح راه افتادیم به سمت سمنان تا با خانواده بابا رضا بریم شمال . اول راه رو خواب بودی و منم داشتم با خیال راحت بیرون رو نگاه میکردم و از هوای عالی لذت میبردم که همون اوایل اتوبان شروع کردی به وول خوردن و بعد از چند دقیقه بیدار شدی و تا نیم ساعت متعجب بودی و صدات در نیومد ولی بعد از اون وااااااااااااااای چی بگم آخه از دستت ووروجک بیچارمون کردی از بس گریه کردی و جیغ زدی . شیر دادم بهت باز گریه کردی .آب دادم باز گریه . هر چند دقیقه هم کنار میزدیم و وامیستادیم .آب جوش نبات دادم گفتیم شاید دلت درد گرفته بازم گریه .  بهت صبونه دادم بازم گریه وای خدا داشتیم من و بابا دیوونه میشدیم بنده خدا بابا رضا ک...
19 تير 1392

دور همی نی نی ها

  روز پنجشنبه 13 تیر 3 تا از دوستای خوب نی نی سایتی با نی نی های نازشون اومدن خونمون و کلی بهمون خوش گذشت و گفتیم و خندیدیم و شما نی نی ها هم حسابی بازی کردید . اسم دوستامونم اینجا برات مینویسم: خاله الناز(مامان آرمیتا).خاله مینو (مامان دنیز).خاله شادی(مامان آرشیدا)          3 تا خاله ها زحمت کشیده بودن و برات کادوهای خیلی خوبی آورده بودن.دست گلشون درد نکنه . این آرمیتا جیگر طلاست که ماشالله خیلی دخمل آرومیه دنیز خوشگله که خیلی لطیف و حساسه و با صدای جیغ زودی بغض میکرد و گریههههه آرشیدا هم که شیطون بلاااااااو باهوش اینم اولش بود که مهمونامون اومد...
17 تير 1392

11 ماهگی

نفس مامان و بابا          ماهگیت مبارک . (البته با کلی تاخیر )این پست مال 2 تیر ماهه وای که باورم نمیشه زمان داره اینجور زود میگذره و بزرگ میشی. وقتی فیل مهای دوران نوزادیت و میبینم اشک تو چشمام جمع میشه و دلم برای اون روزا با همه سختی هاش تنگ میشه الان که دارم اینارو برات مینویسم پایین میز نشستی و دای با اسباب بازی هات بازی میکنی و هر چند دقیقه ی بار با من دالی میکنی و ی جیغ بنفش میکشی . کارهایی که تا الان انجام میدی: دستمال مرطوب رو بر می داری و صورتت رو پاک می کنی( فدات شم ) ماشین بازی می کنی و کل خونه ماشینتو چهار دست و پا راه می بری ( قربونت بشم ) م...
17 تير 1392

اولین عروسی

ملوس مامان روز جمعه 17 خرداد به اولین عروسی دعوت شدی(عروسی پسردایی بابا جون) از صبح خاله ندا و نگین اومدن خونمون و ظهر حمومت کردم و ناهارتو دادم و خوابوندمت و رفتم آرایشگاه .تو آرایشگاه چشمام از بیخوابی قرمز بود آخه شب قبل هم تا ساعت 4 صبح بیدار بودم و برات دامن توتو درست کردم که بریم آتلیه عکس بندازیم . از آرایشگاه که اومدیم دیدم بیداری یعنی فقط 1 ساعت خوابیده بودی  . بعد خودمم تند تند ناهارمو خوردم و لباس تنت کردم و موهاتو بستم با هزاااااااار مکافات .آخه اصلا دوس نداری با موهات ور برم.  وسیله هاتو که از شب قبل حاضر کرده بودم برداشتم و رفتیم با بابا رضا سمت آتلیه. نگین هم خوجل کرده بوده با ما اومد تا اونم عکس بگی...
17 تير 1392

دندون سوم و چهارم

 نازدونه مامان روز 10 خرداد بعد از چند روز و شب بیقراری و اذیت شدن دندون سوم و چهارمت(بالا سمت چپ و راست)در اومدن.                                 صبح که از خواب بیدار شدی خبری از دندون نبود ولی حسابی  سفیدیشون از زیر لثه دیده میشد ساعت 12 ظهر بود که دوباره انگشتمو زدم به لثه هات دیدم بلـــــــــه مروارید خوشگلت در اومده و کلی ذوق کردم و به بابا رضا زنگ زدم و بعدشم مامان جون . جالب اینجاست که شب هم بابا رضا داشت میخندوندتو و دندونتو نگاه میکرد که یهو گفت یکی دیگه هم د...
7 تير 1392
1